ميرزا احمد ميرزا خداوردى
53
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
اصلان خان نوكر بود و از طرف اصلان خان قدرى تلخكامى داشت و شب فرصت كرد ، خلوتى آمده به نزد مير مصطفى خان ، خبر داد آنها چنين فكرى دارند و از قرار تقرير پدرم كه مير مصطفى خان در تشويش افتاد ؛ برادر كوچكش كه مير عسكر بيگ بود ، او را نزد خود آورده گزارش را به او گفت و او را خبردار نمود و گفتند چه تدبير بكنيم و مير مصطفى خان به مير عسگر بيگ تعليم داد : فردا من مىروم ، اما شما نياييد « 1 » [ و ] بگوييد كه من ناخوش هستم . اگر شما در منزل بمانيد ، آنها ما را نمىتوانند « 2 » بكشند از خوف شما و مير عسگر بيگ هم اين حرف را قبول كرد . وقتى كه صبح شد ، مير مصطفى خان مكمّل يراق گشته ، ارادهء رفتن ميدان كرد . ديد مير عسگر بيگ هم مىآيد و در دل بسيار تأسف خورد [ و گفت : ] يعنى تعليم من از خاطر مير عسكر بيگ فراموش گشته است . احدى فرستاد نزد مير عسكر بيگ [ با اين پيغام كه ] اگر احوال او قدرى ناخوش است ، او آمدن را موقوف دارد ، فردا خواهد آمد و او به نزد او پيغام داد كه من در منزل نمىمانم ، مىآيم . ديگر مير مصطفى خان اين خبر را نتوانست در ميان نوكران خود آشكار بكند ، چراكه اين خبر را سواى مير مصطفى خان و مير عسكر بيگ هيچ كس نمىدانست و مير مصطفى خان با نوكران خود سوار اسب شده ، ارادهء منزل . . . . « 3 » نمود ، ديد مير عسكر بيگ هم از عقب مىآيد . خلاصه اوقات مير مصطفى خان آنقدر تلخ شد ، كم ماند از اسب به زمين افتاده باشد . وقتى كه نزديك همان ميدان « 4 » شد ، ديد احدى از نوكران مير عسكر بيگ شيونكنان از عقب رسيد ، عرض كرد : فدايت شويم ! دل مير عسكر بيگ به طورى به درد آمده تواناى سوار اسب شدن ندارد و مير مصطفى خان جلو اسب خود را كشيد ، ديد مير عسكر بيگ شيون و زارى مىكند ، فرياد مىزند : داداش را بگوييد من مردم و برگردد ما را به منزل برساند . خلاصه مير مصطفى خان اسب خود را برگردانيد ، آمد مير عسكر بيگ را در آغوش گرفت
--> ( 1 ) . در نسخه « آيائيد » . ( 2 ) . در نسخه « نمىتوانيد » . ( 3 ) . يك كلمه خوانده نشد . ( 4 ) . ميدان هرهدشت .